المحقق السبزواري

580

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

چون فرزندان ايشان خط و ادب و دبيرى و نويسندگى بياموختندى ، آنگاه ، اين كتاب به ايشان دادندى تا بخواندندى و ياد گرفتندى و بر آن رفتندى . و سيرت پسران ايشان چون پدران بودى در همهء معانى ، و در همهء جهان وزارت ملك تو را او شايد . پس ، ملك بهتر داند . » و از بنى اميّه و بنى مروان هيچ پادشاهى بزرگتر و توانگرتر از سليمان بن عبد الملك نبوده است . چون اين سخن بشنيد ، دل بر آن بست كه جعفر برمك را از بلخ بياورد و وزارت خويش به او دهد . انديشيد كه مگر هنوز گبر باشد . تحقيق نمود . معلوم او شد كه مسلمان‌زاده است . شاد شد و فرمود كه حكمى نوشتند به والى بلخ كه جعفر را به دمشق فرستد و اگر صد هزار دينار سرخ در برگ راه و تجمّل او به كار باشد بدهد و [ 150 ب ] او را به اجلالى هرچه تمامتر به دار الخلافه فرستد . پس ، والى بلخ جعفر را به سوى دمشق فرستاد . به هر شهرى كه رسيدى ، بزرگان آن شهر او را استقبال كردندى و اعزاز و احترام نمودندى تا به دمشق رسيد . و چون به دمشق رسيد ، همهء بزرگان دولت و محتشمان وقت ، الّا سليمان بن عبد الملك ، به ديدن او رفتند و او را به حشمت و جلالتى هرچه تمامتر به شهر درآوردند و به سرايى بغايت نيكو فرود آوردند و بعد از سه روز پيش سليمان بن عبد الملك بردند . چون در سراى آمد و چشم سليمان بر او افتاد ، به ديدار و منظر او را خوش افتاد و چون جعفر برمك به ايوان برآمد ، حاجبان او را به پيش تخت به مرتبت بردند و بنشاندند و بازپس آمدند . چون جعفر « 1 » بنشست ، سليمان تيزتيز در او نگريست . پس ، روى ترش كرد و به خشم گفت : « برخيز از پيش من . » حاجبان به سرعت او را گرفتند و بازگردانيدند و هيچ‌كس ندانست كه سبب آن چه بود تا نماز پيشين كردند و بزرگان به مجلس حاضر شدند و نديمان بنشستند . چون ديدند كه سليمان به طبع شكفته است ، يكى از جمله خواص گفت : « ملك جعفر برمك را با چندين اعزاز و اكرام بفرمود كه از بلخ آوردند از جهت شغلى بزرگ . چون پيش ملك آمد و بنشست ، فى الحال او را ردّ كردند و فرمودند تا او را برخيزانند . سبب اين چه بود كه بندگان همه در تعجّب مانده‌اند . » سليمان گفت : « اگرنه

--> ( 1 ) . اصل : « سليمان » كه اينجا برابر مر اصلاح شد .